این امر تأیید میکند که قدرت میان چندین رهبر تقسیم شده بود. علمای کلاسیک مانند ابن تیمیه، یحیی بن شرف النووی و احمد بن حجر عسقلانی میان اقتدار مشروع و حاکمیت مبتنی بر زور تفاوت قائل شدهاند و نوع دوم را غصب قدرت دانستهاند. نظام کنونی در افغانستان بر اساس این معیارها، تردیدهای جدی درباره مشروعیت ادعایی خود ایجاد کرده است.
حکومت فضایی ایجاد کرده است که مردم نمیتوانند آزادانه مخالفت خود را ابراز کنند. مخالفت آشکار تقریباً وجود ندارد و کسانی که تلاش میکنند صدای خود را بلند کنند با خطرات جدی روبهرو میشوند. ناظران بینالمللی گزارش دادهاند که با صداهای مخالف بهعنوان تهدیدی علیه اقتدار برخورد میشود، نه بخشی طبیعی از زندگی سیاسی. مقامها با ارعاب، بازداشت و مجازات علیه منتقدان واکنش نشان میدهند. در برخی مناطق، اعدامهای علنی و شلاقزدن دوباره بازگشته است و فضایی بهوجود آمده که مردم برای حفظ امنیت خود سکوت میکنند، نه اینکه آزادانه دیدگاههایشان را بیان نمایند.
دین در این نظام نقش مرکزی دارد، اما اجرای آن بهطور فزایندهای محدودکننده شده است. نظام حقوقی بر پایه مذهب حنفی عمل میکند و تنها بهصورت محدود سایر برداشتهای اسلامی را به رسمیت میشناسد. بهجای پذیرش تفاوتهای مذهبی، در بسیاری موارد آنها را مجازات میکند. ناظران همچنین به ناهماهنگی در اجرای قوانین اشاره کردهاند؛ بهگونهای که نتایج ممکن است بر اساس جایگاه اجتماعی افراد متفاوت باشد، امری که نگرانیهایی درباره عدالت و برابری در برابر قانون ایجاد کرده است.
وضعیت اقتصادی نیز پیامدهای این الگوی حکمرانی را بهخوبی نشان میدهد. بخش بزرگی از جمعیت با فقر یا آسیبپذیری اقتصادی روبهرو هستند و میلیونها نفر با ناامنی غذایی دستوپنجه نرم میکنند. دسترسی به آموزش، بهویژه برای دختران، بهشدت کاهش یافته است، در حالی که فرصتهای اقتصادی همچنان محدود باقی ماندهاند. این روندها هم بازتاب فشارهای خارجیاند و هم نتیجه سیاستگذاریهای داخلی.
حامیان نظام کنونی اغلب وضعیت موجود را نوعی ثبات توصیف میکنند، اما این ثبات بیشتر از آنکه حاصل پذیرش عمومی باشد، محصول محدودیت و اجبار به نظر میرسد. زمانی که مخالفت محدود و مشارکت سیاسی بسته باشد، نبودِ درگیری آشکار الزاماً نشانه مشروعیت نیست؛ بلکه ممکن است نشانه اطاعت اجباری باشد.
پیامدهای این وضعیت فراتر از افغانستان امتداد مییابد. الگویی از حکمرانی که اقتدار متمرکز، مشارکت محدود و توجیه مذهبی را با هم ترکیب میکند، پرسشهای گستردهتری درباره مشروعیت و دولتداری مطرح میسازد. برای بازیگران منطقهای و بینالمللی، تعامل با چنین نظامی زمانی پیچیدهتر میشود که اقتدار آن نه بهروشنی نماینده مردم باشد و نه بر نهادهای مشروع و تثبیتشده استوار باشد.
در بنیاد خود، حکومتداری همواره چیزی فراتر از صرف کنترل بوده است. در هر دو سنت سیاسی و اسلامی، اقتدار با مسئولیت همراه است؛ مسئولیتِ مشورت کردن، پاسخگو بودن و تأمین عدالت. هنگامی که این عناصر کمرنگ شوند، ماهیت قدرت نیز دگرگون میشود. در افغانستان امروز، نظامی که شکل گرفته بازتاب نوعی از حکومتداری است که در آن سکوت نه نشانه رضایت، بلکه وسیلهای برای بقا است.
یادداشت: این مقاله برگرفته از Sri Lanka Guardian است.