این داستان، حکایت یک پادشاهی است؛ پادشاهیای که در آن، انتخاب شاه به شیوهای عجیب انجام میشد. پشت قصر، حویلی بزرگی وجود داشت که برای همهٔ مردم باز بود. هرگاه پادشاه میمرد یا کشته میشد، وزیران و مردم در روزی معین، پنهانی گرداگرد آن حویلی جمع میشدند و نخستین کسی را که وارد حویلی میشد، بهعنوان پادشاه جدید برمیگزیدند.
آن روز نیز همین اتفاق افتاد. پادشاه از دنیا رفته بود و همه برای انتخاب جانشینش آماده بودند. در همان هنگام، گدایی که برای گرفتن صدقه فریاد میزد، وارد حویلی شد. ناگهان مردم و وزیران فریاد زدند: «پادشاه جدید پیدا شد!»
خود گدا نیز حیران مانده بود که چه اتفاقی افتاده است؛ اما مگر نابینا از خدا چه میخواهد جز دو چشم؟
وقتی به پادشاهی رسید، رفتار و کردار او کاملاً تغییر کرد. تشریفات شاهانه و زندگی مجلل، او را چنان دگرگون ساخت که گاری گداییاش به کالسکهٔ سلطنتی تبدیل شد.
اما همانگونه که میگویند، عادتهای گذشته به آسانی از بین نمیروند.
هر بار که وزیران برای مشورت نزد او میآمدند، تنها یک جمله میشنیدند:
«حلوا بپزید و بخورید!»
مردم خوشحال بودند، وزیران هم خوشحال؛ زیرا پادشاه آنان را به هیچ زحمتی نمیانداخت و تنها سفارش میکرد حلوا بپزند و بخورند.
همه میگفتند: «چه پادشاه خوبی!»
اما در میان وزیران، فردی بود که این «حلوا» برایش قابل هضم نبود. روزی نزد شاه رفت و گفت:
«اعلیحضرت! اگر اوضاع به همین شکل ادامه پیدا کند و آشپزخانهٔ سلطنتی فقط حلوا بپزد، کشور ضعیف خواهد شد. بهتر است اندکی هم به ادارهٔ کشور و رفاه مردم توجه کنید.»
اما شاه تنها همان جملهٔ همیشگی را تکرار کرد:
«بحث نکن! حلوا بپز و بخور.»
در همین حال، خبر این وضعیت به پادشاهی همسایه رسید. وزیر آن کشور ماجرا را برای پادشاه خود بازگو کرد. او نیز شگفتزده شد و تصمیم گرفت به این سرزمین حمله کند.
وقتی خبر حمله به وزیران رسید، با شتاب نزد شاه آمدند و گفتند:
«اعلیحضرت! دشمن تصمیم گرفته به کشور ما حمله کند.»
اما شاه بیاعتنا پاسخ داد:
«نگران نباشید؛ حلوا بپزید و بخورید.»
همه با خود گفتند شاید حکمتی در این سخن نهفته باشد. بنابراین، همچنان حلوا میپختند و میخوردند.
تا اینکه روزی دشمن واقعاً حمله کرد و سپاهش تا دروازههای قصر رسید.
وزیران هراسان نزد شاه دویدند و گفتند:
«اعلیحضرت! دشمن به قصر رسیده است.»
شاه با آرامش همان پاسخ همیشگی را داد:
«حلوا بپزید و بخورید.»
سپس کاسهٔ گدایی خود را برداشت و هنگام رفتن گفت:
«من که گدا هستم؛ از کجا بدانم کشور چیست و چگونه اداره میشود؟ شما همان حلوا بپزید و بخورید!»
وزیران با حیرت به یکدیگر نگاه کردند، اما دیگر بسیار دیر شده بود؛ دشمن بر کشور مسلط شده بود.
این داستان، هرچند جنبهٔ تمثیلی دارد، اما به باور نویسنده، اشارهای به وضعیت کنونی یکی از مهمترین ولایتهای پاکستان، یعنی خیبرپختونخوا، است.
به باور نویسنده، عملکرد حکومت کنونی این ایالت نیز شباهت زیادی به همان داستان دارد؛ جایی که وزیران پیوسته از «خوب بودن اوضاع» سخن میگویند و با وعدهها و شعارها مردم را سرگرم نگه میدارند، در حالی که برنامهٔ روشن و راهبرد مشخصی برای حل مشکلات مردم ندارند.
در این دیدگاه، حکومت بیشتر مردم را با شعار «نگران نباشید» آرام میکند، بیآنکه راهحلی عملی برای مشکلات ارائه دهد.
نویسنده همچنین ادعا میکند که برخی از مقامهای حکومتی، بهجای تمرکز بر رفاه مردم، بیشتر درگیر بیثباتی سیاسی، تقابل و پیگیری منافع شخصی خود هستند.
در پایان، نویسنده خطاب به مردم میپرسد:
«آیا میخواهید همچنان زیر سایهٔ چنین حاکمانی زندگی کنید که تنها با شعارها آرامش شما را میگیرند، یا میخواهید با احساس مسئولیت، آیندهٔ خود و نسلهای بعدی را بسازید؟»
او هشدار میدهد که اگر مسئولیتپذیری وجود نداشته باشد، ممکن است روزی «گدای» دیگری با وعدههای تازه در برابر مردم ظاهر شود.
و در پایان میگوید:
«اکنون انتخاب با شماست؛ میخواهید تنها حلوا بپزید و بخورید، یا برای آیندهٔ خود، آیندهای بهتر بسازید؟»