مقدمه
پس از بازگشت طالبان به قدرت در اوت ۲۰۲۱، این گروه تلاش کرده است تصویری از انسجام، یکپارچگی و کنترل کامل بر ساختار سیاسی و نظامی افغانستان ارائه دهد. با این حال، تحولات میدانی و گزارشهای متعدد نشان میدهد که این یکپارچگی بیش از آنکه واقعی باشد، کارکردی تبلیغاتی و بیرونی دارد
نشانههایی چون تصرف شتابزده کابل، رقابت میان جناحها و نحوه توزیع قدرت، همگی حاکی از وجود شکافهای عمیق در درون این گروه است. یکی از مهمترین جلوههای این شکافها را میتوان در نقشآفرینی مستقل شبکه حقانی و اختلافات آن با جناحهای نزدیک به رهبری سنتی طالبان مشاهده کرد
اگرچه رهبران طالبان در عرصه رسانهای هرگونه اختلاف را رد میکنند، اما شواهد موجود نشان میدهد که این اختلافات بهمرور در حال تشدید است
نویسنده منیبہ عبد الخالق
قومیت بهعنوان عامل اتحاد و واگرایی
قومیت یکی از متغیرهای کلیدی در فهم ساختار و رفتار طالبان است. در چارچوب مطالعات امنیتی، قومیت میتواند هم کارکرد «امنیتزا» و هم «امنیتزدا» داشته باشد؛ بسته به اینکه گروه در چه مرحلهای از حیات سیاسی-نظامی خود قرار دارد
در دوره شورشگری (۲۰۰۱ تا ۲۰۲۱)، طالبان از قومیت بهمثابه عامل انسجام استفاده میکرد. هویتهای قومی در این مرحله به بسیج نیرو، ایجاد همبستگی و تقویت مقاومت در برابر دولت مرکزی و نیروهای خارجی کمک میکردند
اما پس از تسلط بر قدرت، همین عامل به منبعی برای رقابت و اختلاف تبدیل شد. منازعات درونقومی—از جمله رقابت میان درانیها و غلجاییها—و همچنین اختلاف میان جناحهای مختلف طالبان، نشان میدهد که قومیت در این مرحله نقش «امنیتزدا» یافته و به تضعیف انسجام درونی انجامیده است
از ساختار هرمی تا ساختار خوشهای
گروههای ستیزهجوی اسلامگرا معمولاً برای حفظ انسجام و کارآمدی، از ساختارهای سازمانی مشخصی استفاده میکنند. ساختار هرمی با تمرکز قدرت در رأس و اطاعت عمودی، یکی از رایجترین این الگوهاست
با این حال، طالبان پس از به قدرت رسیدن بهسمت نوعی ساختار «خوشهای» حرکت کرده است؛ ساختاری که در آن شاخهها و دستههای مختلف تا حدی مستقل عمل میکنند
این تحول نه نتیجه برنامهریزی استراتژیک، بلکه حاصل اختلافات درونی و رقابت بر سر قدرت است. در چنین ساختاری، میزان وفاداری به رهبری مرکزی کاهش یافته و توانایی کنترل سطوح پایینتر تضعیف شده است
گزارشهایی از نافرمانی میدانی، بازداشتهای خودسرانه و ادامه خشونتها با وجود اعلام عفو عمومی، نشاندهنده همین گسست سازمانی است
ظهور دستههای چندگانه در درون طالبان
تحولات پس از سقوط کابل نشان میدهد که ساختار طالبان به چند دسته نسبتاً متمایز تقسیم شده است
نخبگان سنتی و رهبران ارشد
چهرههای سیاسی و مذاکرهکنندگان
زندانیان آزادشده و نیروهای جدید بوروکراتیک
فرماندهان میدانی نیمهمستقل
جنگجویان ردهپایین با سطح پایین اطاعتپذیری
این دستهها با منافع و اهداف متفاوت، در یک چارچوب سازمانی واحد قرار گرفتهاند؛ اما نبود هماهنگی میان آنها به افزایش بیثباتی درونی انجامیده است
اقوام غیرپشتون در طالبان: حضور محدود، کارکرد سیاسی
اگرچه طالبان عمدتاً یک گروه پشتونمحور شناخته میشود، در سالهای اخیر حضور محدودی از تاجکها، ازبکها و هزارهها نیز در صفوف این گروه مشاهده شده است
تاجکها عمدتاً در مناطق شمالی بهصورت نیروهای محلی جذب شدهاند و نقش محدودی در ساختار قدرت دارند
ازبکها بیشتر در سطح عملیاتی حضور دارند و پیوستن آنان ناشی از ملاحظات محلی و امنیتی است
هزارهها نیز حضوری بسیار محدود دارند که بیشتر جنبه نمادین و تبلیغاتی دارد تا نشانهای از شمولیت واقعی
در مجموع، این تنوع قومی محدود را نمیتوان بهمعنای تغییر ماهیت طالبان دانست، بلکه بیشتر بخشی از راهبرد مشروعیتسازی و مدیریت محلی است
پیامدها: از تزلزل داخلی تا تهدید منطقهای
ادامه روند واگرایی در طالبان میتواند پیامدهای گستردهای داشته باشد
چندلایه شدن ساختار طالبان و کاهش کنترل رهبری بر نیروهای میدانی، رفتار این گروه را بهطور فزایندهای غیرقابل پیشبینی کرده است
تضعیف ساختار تصمیمگیری مرکزی
افزایش خشونتهای کنترلنشده
گسترش فساد و رقابت بر سر منابع
ناتوانی در تشکیل حکومت فراگیر
افزایش خطر
نتیجهگیری
طالبان پس از بازگشت به قدرت نتوانسته انسجام دوران شورشگری خود را حفظ کند. ترکیبی از عوامل قومی، رقابتهای درونگروهی و تغییر در ساختار سازمانی، این گروه را با نوعی واگرایی ساختاری مواجه کرده است
در صورت تداوم این روند، طالبان نهتنها در مدیریت داخلی با چالشهای جدی روبهرو خواهد شد، بلکه میتواند به منبعی برای بیثباتی گستردهتر در منطقه تبدیل گردد